» اجتماعی » شهیدی که دوبار خبر شهادتش را به مادرش داد
اجتماعی - اخبار استان - تیتر یک

شهیدی که دوبار خبر شهادتش را به مادرش داد

مرداد 7, 14021:30 ق.ظ 7۰

شهید نیری جوان به عشق طلبگی به مدرسه علمیه ولیعصر (عج) تبریز رفت و در عملیات آزادسازی خرمشهر و عملیات خیبر شرکت کرد و مردانه جنگید.

به گزارش پایگاه خبری حرف رک؛ از ارومیه، شهید رسول نیری جوان سال ۱۳۴۷ در شهرستان ارومیه به دنیا آمد و از هشت سالگی تحت تأثیر فضای روحانی به عنوان یک انسان دین دارد و متدین تربیت شد.

پس از سالیان تحصیل در مدرسه موسوی ارومیه، به عشق طلبگی به مدرسه علمیه ولیعصر (عج) تبریز رفت و مشغول تحصیل شد. ضمن تحصیل بارها به جبهه رفت و در عملیات آزادسازی خرمشهر و در عملیات خیبر، شرکت کرد و در کنار رزمندگان مردانه جنگید.

شهید نیری جوان به امام و انقلاب ارادتی بی پایان داشت و دو برادر دیگرش شهید محمد تقی و رحیم نیری جوان به عنوان طلبه شهید در عملیات کربلای ۵ به فیض شهات نائل آمد.

شهید رسول نیری جوان، ۱۹ ساله بود که در طلب رضای خدا قدم به جبهه های جنگ تحمیلی گذاشت تا از دین، شرف و کشورش دفاع کند و به راهی رفت که بازگشتی به همراه نداشت.

صالحه داوری مادر شهید نیری جوان در ایام شهادت دو پسر دیگرش یعنی رحیم و محمدتقی خواب دیده بود که «رسول» با دسته گلی وارد خانه می‌شود. خوابش را با همسرش در میان می‌گذارد و می‌گوید که گمان می‌کنم رسول شهید شده است. همسرش محمود، او را نهیب می‌زند که صلوات بفرستد و برای سلامتی رسول دعا کند.

شب بعد مصادف با ۲۹ دی ماه ۶۶ بار دیگر خواب می‌بیند که رسول همچون کبوتری به آسمان پر کشید. همسرش با شنیدن این خواب، بار دیگر می‌گوید: «ان‌شاءالله که خبری نیست».

دختران خانواده سعی می‌کردند که مادرشان را آرام کنند، اما این نگرانی عادی نبود. این حس را پیش از این هم دو مرتبه تجربه کرده بود. روز بعد زنگ درِ خانه به صدا درآمد و چند نفر از اعضای تعاون سپاه وارد شدند. آن‌ها خبر شهادت رسول را آوردند.

مادر رسول می گفت: روزی در جبهه با سه نفر از همسنگرهایش که همه شهید شدند با هم عکسی را گرفته بودند که وقتی این عکس را با خود آورد و همه از او خواستیم که عکس را به ما نشان بدهد و در جوابمان گفت که وقتی بزرگش کردید خواهید دید و درست بعد از شهادتش ما عکس را بزرگ کردیم و منظور شهید هم از گرفتن عکس استفاده از عکس در مراسمش بود.

شهید رسول نیری جوان در ۲۹ دی ماه ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۵ به فیض شهادت رسید و مفقودالاثر شد.

 

بخشی از وصیت‌نامه شهید رسول نیری جوان را در زیر بخوانید.

بسم الله الرحمن الرحیم

«طلبه‌ شهید: رسول‌ نیری‌ جوان‌» «ارومیه» «ربنا لا تؤاخدنا ان‌ نسینا أو اخطانا ربنا و لا تحمل‌ علینا اصرا کما حملته‌ علی‌ الذین‌ من‌ قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه‌ لنا به‌ واعف‌ عنا واغفر لنا وارحمنا انت‌ مولانا وانصرنا علی‌ القوم‌ الکافرین»‌ (بقره/۲۸۶)

شکر می‌کنم‌ خدای‌ را که‌ به‌ این‌ بنده حقیر، بعد از آن‌ همه‌ عصیان‌ و نافرمانی، توفیق‌ آن‌ را داد که‌ بار دیگر به‌ لباس‌مقدس‌ بسیجی‌، که‌ لباس‌ و کفن‌ شهیدان‌ به‌ خون‌ خفته‌ راه‌ خداست‌ ملبّس‌ شده‌ تا ان‌ شاالله‌ همچون‌ برادران‌ و دوستان‌به‌ خون‌ خفته‌، جان‌ خود را قربانی‌ اسلام‌ و دین‌ و مکتبم‌ -که‌ معلم‌ آن‌ سرور و آقایمان‌ امام‌ حسین‌ -علیه‌ السلام‌- می‌باشد- کرده‌ تا به‌ سبب‌ آن‌ رضایت‌ خدا را در آن‌ جلب‌ و عمل‌ به‌ وصیت‌ شهدا کرده‌ باشم به‌ این‌ وسیله‌، سببی‌ برای‌آمرزش‌ گناهان‌ خود باشم‌.

خدایا! آیا لیاقت‌ آن‌ را دارم‌ که‌ شکر نعمت‌های‌ تو را بکنم‌؟ آیا لیاقت‌ آن‌ را دارم‌ که‌ در این‌ راه‌جان‌ خود را فدا کنم‌؟ خدایا! خودت‌ گفتی‌ بیا، من‌ اطاعت‌ کردم‌، پس‌ بنده‌‌ات‌ را ناامید نفرما. خدایا! چقدر نافرمانی‌اوامرت‌ را کردم‌؟

چقدر عصیان‌ کردم‌، ولی‌ تو ستّار العیوب‌ هستی‌ و نخواستی‌ مرا رسوا کنی‌. خدایا! به‌ پهلوی‌ شکسته‌حضرت‌ زهرا-سلام الله علیها- همانطور که‌ مرا در این‌ دنیا رسوا نفرمودی‌ در آخرت‌ نیز مرا پیش‌ اولیاء و امامان‌ و شهیدان‌ ودوستان‌ سرافکنده‌ مفرما.

چرا که‌ رسوائی‌ آخرت‌ خیلی‌ سخت‌تر از رسوائی‌ این‌ دنیاست‌. خدایا! درست‌ است‌ که‌گناهان‌ من‌ زشت‌ است‌ ولی‌ رحمت‌ تو که‌ زیباست‌. خدایا! فقط‌ امید من‌ به‌ رحمت‌ توست‌ والّا طاعتم‌ خیلی‌ اندک‌ وکوله‌ بار عصیان‌ پر است‌.

الهی‌! برای‌ تو فرقی ندارد که‌ مرا عذاب‌ دهی‌ یا ندهی‌، در آتش‌ دوزخ‌ بسوزانی‌ یا نسوزانی‌، مرا رسوا کنی‌ یا نکنی‌، پس‌ عاجزانه‌ طلب‌ دارم‌ که‌ مرا از عذاب‌ و قهر خود دور دار و مرا با شهدا محشور بفرمائی‌.

خدایا! درست‌ است‌ که‌ ما لیاقت‌ گشودن‌ راه‌ کربلا را نداریم‌ ولی‌ تو را به‌ حقّ‌ آقایمان‌ ابا عبدالله‌ الحسین‌-علیه السلام- بیش‌ از این‌ ما راپیش‌ امام‌ عزیزمان‌ و خانواده شهدا سر افکنده‌ مفرما و با پیروزی‌ در این‌ جنگ‌ ما را پیش‌ جهانیان‌ و خانواده‌ شهداسربلند و سرافراز بیرون‌ بیاور.

حال‌ که‌ توفیق‌ پیدا کرده‌ و به‌ جبهه‌ آمدیم‌ و مژده‌ عملیات‌ داده‌ شده‌، وصیتی‌ چندمی‌نویسم‌. اوّل‌؛ از امت‌ شهید پرور می‌خواهم‌ که‌ به‌ مسائل‌ جنگ‌ اهمیت‌ زیادی‌ داده‌ و اوامر امام‌ عزیزمان‌ را همچون‌ امر رسول‌ اکرم‌ -صلی الله علیه و آله- دانسته‌ و در اطاعت‌ آن‌ کوشا باشند و در غیر این‌ صورت‌ وصیت‌ شهدا را به‌ زیر پا گذاشته‌ و در ریختن‌ خون‌ شهدا شریک‌ خواهند بود.

این‌ وصیت‌ من‌ به‌ کسانی‌ است‌ که‌ به‌ عنوان‌ حزب‌ الله‌ واقعی‌ شناخته‌ می‌شوند نه‌ به‌ آن‌ کسانی‌ که‌ در ظاهر مسلمان‌ ولی‌ عملشان‌ ضد اسلام‌ و احکام‌ آن‌ است‌، راضی‌ نیستم‌ که‌ این‌ها در مراسم‌ من‌شرکت‌ کنند زیرا توهین‌ به‌ شهید می‌باشد. از جوانان‌ عزیز می‌خواهم‌ نعمت‌ جوانی‌ را در راه‌ بیهوده‌ صرف‌ نکنند وجوانی‌ خود را به‌ یادگیری‌ علوم‌ و احکام‌ اسلام‌ وقف‌ کرده‌ و با عمل‌ به‌ آن‌ و جدیت‌ در درس‌ خود، آینده‌ اسلام‌ ومملکت‌ اسلامی‌ و آخرت‌ خود را تضمین‌ کنند.

از کلیه‌ خویشان‌ و اقوام‌ خود می‌خواهم‌ که‌ در تربیت‌ اسلامی‌ فرزندان‌خود، نهایت‌ تلاش‌ را داشته‌ تا در قیامت‌ پیش‌ آنها رو سفید باشند. و اما از پدر عزیزم‌، می‌خواهم‌ که‌ در فراق من‌ و دیگر برادرانم‌، همچون‌ گذشته‌ صبر کرده‌ که‌ خداوند می‌فرماید: «من‌ خجالت‌ می‌کشم‌ برای‌ کسی‌ که‌ در برابر حوادث‌ صبرکرده‌ میزانی‌ برایش‌ بگسترانم‌» و بدانید که‌ این‌ امتحان‌ الهی‌ است‌ و هر کس‌ نمی‌تواند از آن‌ سر بلند بیرون‌ آید.

 

و از پدرم ‌در برابر زحماتی‌ که‌ برای‌ من‌ کشیده‌ و من‌ نتوانستم‌ جبران‌ کنم‌ و از اذیت‌هایی‌ که‌ به‌ ایشان‌ کرده‌ام‌ طلب‌ عفو می‌کنم‌. و امّا تو ای‌ مادر! مادر رنج‌دیده‌، مادر داغدیده‌، آفرین‌ بر تو، آفرین‌ بر صبر تو که‌ فرزندانت‌ را فدای‌ اسلام‌ کردی‌ و صبر کردی‌.

مادر عزیز، در فراق این‌ پسرت‌ نیز صبر کن‌ که‌ حتما در آخرت‌ اجر آن‌ را خواهی‌ دید و افتخار کن‌ امانتی‌ را که‌ خداوند به‌ تو داده‌ بود درست‌ پروراندی‌ و مثل‌ هاجر به‌ قربانگاه‌ عشق‌ فرستادی‌ و فدای‌ اسلام‌ کردی‌.

از برادرم‌می‌خواهم‌ که‌ اسلحه‌ مرا و دیگر برادرانمان‌ را که‌ قلم‌ و سلاح‌ خونین‌ می‌باشد بر دست‌ گرفته‌، و این‌ راه‌ را که، راه‌حسینی‌ است‌ ادامه‌ دهد، که‌ رضایت‌ ما در این‌ است‌. و از خواهرانم‌ می‌خواهم‌ که‌ زندگی‌ زینب‌ وار را آموخته‌ و ادامه‌دهنده‌ راه‌ شهدا باشند. و در آخر از کلیه‌ خویشان‌ و دوستان‌ عزیزم‌ که‌ از من‌ بدی‌ دیده‌اند طلب‌ بخشش‌ می‌کنم‌.

ضمناً ۱۰ روز، روزه‌ واجب‌ دارم‌ که‌ برایم‌ بگیرید و پولی‌ که‌ به‌ برادرم‌ داده بودم‌ حلال‌ می‌کنم‌. و وسائل‌ خود در مدرسه‌ را به‌عهده‌ برادرم‌ می‌گذارم‌ و از او می‌خواهم‌ که‌ کتاب‌هایی‌ را که‌ به‌ درد کتابخانه‌ مدرسه‌ ولیعصر- عجل الله تعالی فرجه- می‌خورند به‌ آنجا بدهد و اگرخبری‌ از برادرم‌ رحیم‌ نشد کتاب‌هایشان‌ را نیز وقف‌ یکی‌ از مدارس‌ دینی‌ کنید (طبق‌ وصیت‌ خودشان‌).

والسلام‌ علیکم‌ و رحمه‌ الله‌ ۳۰/۹/۱۳۶۶ رسول‌ نیری

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

×